close
تبلیغات در اینترنت
مجموعه فعالیتهای من در بلاگفا در سالی که گذشت
 

سلام امروز وبلاگ* اینجا پر از تنهاییست.یک ساله شد* از همه شمایی که طی این یک سال به این وبلاگ امدید. کمال تشکر وسپاسگذاری رادارم .چه آنهایی که فقط بازدید کردند و چه کسانی که منت گذاشتند که درموردوبلاگ و متنهای آن نظر گذاشتند. وموجب دوستی بین بنده وخود شدند از کمی وکاستی که در اینجا پر از تنهایی هست نهایت عذر خواهی را دارم و سیع خواهیم کرد که بهتر شود در ضمن کسانی که راغب هستند که در این وبلاگ مطلب بنویسند وجزو نویسندگان باشندبا پیام ونظر گذاشتن در پیام خصوصی بامن در تماس باشند.و یا در قسمت پروفایل بنده رفته واز طریق ادرس ایمیلی که گذاشتم امادگی خود را اعلام کنند باتشکر (ابوذر) [ پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:17 ] [ ابوذر ] 1 نظر

قصه ی از حضرت موسی و مرد

روزی حضرت موسی به پروردگارعرض کرد ای خدای بزرگ محبوب ترین بنده ات در حال حاظر در نزد تو کیست؟ خدا فرمود ای موسی مردیست در شهری نزدیک این شهر موسی عرض کرد پروردگارا اورا به من نشان میدهی؟

و پروردگار اورا هدایت کرد موسی از شهر خارج شد وارد شهری دیگر گردید در انتهای شهر در خرابه ای بی سایبان و مردی را دید که از دوپاه فلج بود بیماری پیسی بدنش را فرا گرفته بود با لباسی مندرس مشغول حمدو ثنای خدا وهی شکر میکرد پروردگار عالم را جبرییل نازل شد وبه موسی خطاب کرد این ان بنده محبوب خداست و خدا به من امر فرمود که الان دو چشمش راهم ازاو بگیرم واین کار را کرد و موسی دید که مرد وقتی نا بینا شد با حرارتی عجیب وبادلی مطمئن دستانشرا به آسمان برد و ندا در داد یا باااارررر و یا وصووول شکرا(ای کسی که نیکی هایت به من هر لحطه و پی در پی است ترا شکر میگویم) موسی به او فرمود سلام ای مرد و مرد گفت سلام ای موسی ای پیامبر خدا برچسب‌ها: چوگدایان, حضرت موسی, پیسی, مرد ادامه مطلب [ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:19 ] [ ابوذر ] 5 نظر

یا زهرا

مادر جان نفس بده تا که برایت نفس نفس بزنم یا زهرا جان دلم عجیب گرفته است بانوو حالم خرابست ای به فدای نفس های بریده بریده ات مادر اه کاش که کلب آستان درت می بودم ایکاش بودم در ان روز لعنتی مادر نگهبان خانه تو میشدم مادر پنجه میکشیدم بر عدو ی کثیف تو مادر آری هر آینه ایشان را پاره پاره میکردم بخدا بجای تو همی میسوختم عزیزمن مادر به روح اطهر کشته شدگان بدر وجعفرطیار نشانها ی عمیق میگذاشتم تا ابد به روی نحسشان مادر صلی الله علیک یا فاطمةالزهراء برچسب‌ها: نشانها ی عمیق, نحس دشمنان تو, نفس بده [ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 0:24 ] [ ابوذر ] 3 نظر

سال نو

رفیق:هی سلام خوبییی دوستم؟

سال نوت مبارک

خودم:مرسی

که یادم اوردی یکسال دیگر پیر تر شدم و به مرگ نزدیکتر و از این زندگی لعنتی لحظه به لحظه رو به خلاصیم رفیق:عه نه منظورم این نبود پسر

خودم :میدانم فقط خواستم کمی تورا برنجانم همین ما اینیم دیگرر

لحظه به لحظه داغان ترو رو اعصابتر

لحظه به لحظه حال بهم زن راستی خواستی یوقت از زندگی حالت بهم بخورد کمی به من و زندگیم نگاه کن راستی چرا چوب به دست هستی؟ میخواهی چوب لای چرخ زندگیم بگذاری؟ بیخیال رفیق چرخ زندگیم مدتهاست که دیگر غیر قابل استفاده شده است. از بس که دوستانم چوب لای چرخم گذاشتن ببخش که دیگر به تو نرسید عذر میخواهم عذرم را بپذیر که نتوانستم موجبات سرخوشیت را فراهم کنم راستی سرم هنوز سالم است نظرت چیست ؟ چوبت هنوز درمیان دستانت هست هااا برچسب‌ها: سال نو, چوب لای چرخ, نظرت [ دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 2:20 ] [ ابوذر ] 1 نظر

درمدح اهل بیت

ماباولایت علی زنده ایم و بس درمحضرنوکران علی چاکریم وبس ماشیعیه حضرت مولانامحمدیم ماسینه چاک حضرت زهرای ایم و بس برچسب‌ها: سینه چاک, نوکران علی, ولایت, مولانامحمدیم [ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:2 ] [ ابوذر ] 

امام رضا

باز دلم تنگت شده بازم میخوام بیام پیشت صدات کنم اقای خوب تو ,هم منو نگاه کنی بهت بگم امام رضا سلام اقای خوبیا دوستت دارم به مرتضی به اون امام غریبا که به چاه حرفاش و میزد کنار قبر فاطمه شبا یواش گریه میکرد من از توحاجت نمیخوام برا پدر مرحم نمیخوام بیام کمی باحات حرف بزنم بشینم کنار ایونت برا مهدیت دعاکنم واسه کبوترای حرمت کمی هم گندم بپاشم برچسب‌ها: امام رضا, کبوترای حرمت, امام غریبا [ پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 20:38 ] [ ابوذر ]

شب را باید از اغاز شناخت

شب را از اغاز باید شناخت شب را باید دوباره شناخت شب را باید دوباره فهمید شب دلهره شب وحشت شب نا امن باید از ذهن دور ریخت شب را اینگونه باید معنا کرد بایدشناخت شب زیبا شب مناجات عارفانه شب خلوت کردن هایت باخودت با خود ه خوده خودت شب ٬تورابه فطرتت نزدیک میکند شب ٬خود واقعی را نشانت میدهد چه دوستش داشته باشی چه نه این تو هستی ٫ یا باعث افتخار خودی یا باعث شرم ساریت میدانیی ۰۰۰ دیگر نفوسی که مرا ازار میدهند در خوابن چقدر حال میدهد دقایق بدون انها چقدر خوش آیند است واژگانی مانند حال میدهد چقدر دلم برای این واژه ها لک زده بود دلم کمی سادگی میخواهد شب به من بغل بغل سادگی میدهد باور کن ٬شب نگاه تند ندارد ٫داد ندارد دروغ ندارد شب فریب ندارد شب برای من راحتیست شب تنهاییم را پرمیکند از خالی شدن های هر لحظه ی بی کسیم... برچسب‌ها: شب زیبا, شب نا امن, شب تنهاییم را پر میکند [ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 2:39 ] [ ابوذر ] 

خدایا دوستت دارم

خدایا دوستت دارم نه برای نعمتهایی که به من دادی خدا یا دوستت دارم نه برای روزیی که به من عطا کردی خدایا دوستت دارم نه برای اینکه مرا انسان افریدی برای این تورا دوست دارم که اراده کردی که تو معبود من وخدای بی همتای من شوی حتی اگر تنها باشم باز تورا دارم که تنهاییم را پر کنی برچسب‌ها: خدا یا دوستت دارم, معبود من, تنهاییم را پر کنی [ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 10:16 ] [ ابوذر ] 3 نظر

لبیک یا رسول الله لبیک

یا رسول الله ای همه خوبی لبیک ای همه مهربانی لبیک لبیک به تو که اخر همه خوبیها درمیان افریده هایی انگاه که با ان شانیت پیامبری مرکب کودکان یتیم میشدی لبیک ای پیامبری که عاشقانه انسانها را دوست داری و حریصی به هدایتشان شارلی ابدو را چه رسد که خورشیدی چون تورا بخواهد خاموش کند مرگ بر شارلی و کسانی که از کارش راضی شدن شارلی ابدوها همان ابو لهب هاهستند پس بریده باد دستشان وبریده باد نسلشان لیک یا رسوالله

یا محمد یا رحمت اللعلمین

I LOVE MUHAMMAD RASUOLLAH

برچسب‌ها: I LOVE MUHAMMAD, لبیک یا رسوالله, همه خوبی [ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 21:0 ] [ ابوذر ] 1 نظر

 

كودكان غزه

آي خوبها كودكان غزه زير بمبارانند/بيخيال مذهب بيخيال مكتب/ آي ادمهامرغان زير بمباران دژخيمانند نالانند گريانن/ آي قلبهای انسان با بمب بشكار جوجه كبوتر ها امدند سفاكان/ آى ادمها جنگ مردان جنگي باكودكان شيرخواراست /كشتن كودكي كه شيردر كنج لبش جاري است /

برچسب‌ها: كودكان غزه, بمباران [ پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۳ ] [ 13:11 ] [ ابوذر ] 1 نظر

تنها

من تنهایم همین شاید به وسعت دریای خزر شاید به بلندای کوه های تالش شاید به قدمت تپه های مارلیک شاید به عمر تخته سنگ کنار کوچه مان که سالهاپیش وسیله بازیم بود وروزی ان را برداشتن بدون اینکه از پسر بچه بپرسن ایا میتوانیم تنها دوستت را سنگ صبور همه بیکسی هایت را از تو جدا کنیم... برچسب‌ها: همچنان تنها [ پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۳ ] [ 0:46 ] [ ابوذر ] 1 نظر

به تماشای باد

عمریست دلم به تماشای باد مینگرد به حرکت شبانه ابرها گویی ستارها سریع ترشدن گویی ماه بشتاب افتاده وگاهی مانند سهراب ماه را به زمین می اورم در کاسه ای پر از آب ودر آن تنهایی خود را مینگرم برچسب‌ها: به تماشای باد, خود را مینگرم, ماه [ چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 6:7 ] [ ابوذر ] 

کلمبیا(سوختن کودکان در اتوبوس)

کلمبیاروزگاربر وفق مراد کودکانت نیست کلمبیا فقر را دیدی چگونه اتش زد؟ چگونه قیام کرد چگونه گر گرفت و کودکان اسمان را کشت؟ کلمبیا فقر را دیدیدی قدرت خود را اثبات کرد؟ دیدی کودکان خندانت کم شدن دیگر سنگینی 31 کودک بر رویت سنگینی نمیکند دگر شاهد بزرگشدنشان نمیشوی دیگر فرزندانشان در کوچهایت بازی نمیکنند اخر سوار بر اتوبوس غرازه ی فقر در میان اتش به بهشت خدا رفتند و کسی از روی دلهایشان انها را نشناخت کسی از روی قلبهای پر محبتشان انان را نشناخت ا ری چگونه میشود... دندانهایشان عامل شناسایی انها باشد راحترین راه را انتخاب کردن. چند قدم از کلیساآن ورتر.. براستی دقایقی قبل از هجرت به سوی اتوبوس اخرت در کلسیا با معشوق چگونه عشق بازی کرد کسی چه میداند در دل چه اتشی بود باید از فرزندان آسمان بیشتر دانست فقر باید در خونت باشد تا عمق احساسشان را فهمید راستی 31 کوک اسمان سلام مرا به بارانهای بهشتی برسانید به نسیمهایش که عطر گلهای بهشتی را نثارتان میکنند دوستتان دارم با اینکه هرگز ندیدمتان برچسب‌ها: فقر را دیدی, کودکان اسمان, گلهای بهشتی, بارانهای بهشتی [ پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 2:9 ] [ ابوذر ] 1 نظر

سرما گرما

سرما گرما دیگر هیچ مفهومی برایم ندارد آخرچه بگویم؟ وقتی لحظه لحظه ی زندگیم با ای کاش ها و اگرها بافته شده اند چه بگویم چه بگویم که اخرین لحظه بی ارامشیم ازشب یلدای بزرگترین سیاره هنوز کشف نشده طولانی تر است در دورترین نقطه دنیا به مرکزیت من [ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 20:16 ] [ ابوذر ] 2 نظر

ای خوده من

من به تنهایی تو عادت دارم من به حرف ناگفته ی تو عادت دارم من بغضه خفته ی تورا خوب میفهمم ای خوده من میفهمم تورا از گریه های قلبت ازلبخندهایی که از روی اجبار میزنی از ظلمی که بر تو وارد میشود ولی ناگزیری فقط تبسم کنی که برایت از زهر هم بد تراست میخواهی شعر بگویی میخوایی عقده بگشایی اخر ای خودم روزگارطبع شاعریت را هم کور کرده است ای عزیزمن. برچسب‌ها: ای عزیزمن, ای خودم, اجبار [ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 18:52 ] [ ابوذر ] نظر بدهید

حتی پابرهنه فقر ازتنهایی بد تر نیست حتی پا برهنه هم باشی بازهم از تنهایی بد تر نیست حتی اگردردی تورا در برگرفته باشد اخر کسی را داری که تورا دوست بدارد با همه ی کاستی هایت یکی هست که غمت را بخورد یکی هست که اگر کار یهم از دستش برنیاید در تنهاییش برای تو بگرید وبا امید دادن به تو دلداریت دهد ولی من فقط با تنهاییم تنها هستم وچقدردرد آورست این زندگیه پراز تنهایی پر از بغض [ چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 20:10 ] [ ابوذر ] نظر بدهید

به کدامین گناه؟(داستان کوتاه)

زمستان بود مرد پالتوی زخیمش را برتن کرد ودکمهایش را بست دستکش هارا پوشید عصر بود که از دفترکارش خارج شد وسرما هنوز سوزنده بود اتومبیلش را روشن کرد وبه راه افتاد خیابان باز هم شلوغ ولی این بار شلوغ تر از روزهای پیش ترافیک بود وباز رانندهای بی ملاحظه نظم را برهم زده بودن نبش چهاراه توقف کرد یعنی مجبور شد اخر راه بند امده بود گوشه ی خیابان کسی توجه اش را جلب کرد پسربچه ای برکف پیاد رو نشسته بود لباسش پاره نبود کثیف هم نبود ولی کهنه بنظر میامد رو برویش ترازویی برای وزن کردن ادمها وسرگرم مشق نوشتن حالاحالاها انگار نمیخواست راه باز شود وبوق های ممتد ودادوهوار راننده ها بلند دلش سوخت از ماشین پیاده شد کنار پسرک ایستاد پسر گفت سلام وزنی200تومن دقیق است دقیقٍ دقیق مرد روی ترازو ایستاد 92:650کیلوگرم چشمش روی صقحه ی کتاب فارسی کودک بود اسم درس این بود (حقوق کودکان ) مرد پول را داد وبوق ماشینها اورا متوجه کرد بایدسریع سوار می شد سوار ماشینش شد وبه راه افتاد با خود میگفت ایا حق کودک این است؟ چه کسی رنج هایش رامیفهمد ؟ به کدامین گناه مواخذه میشود؟ چندماه پیش نظافت چی دفترش را اخراج کرده بود اخر بیماری مرد شدت پیدا کرده بود ودیگر خوب کار نمیکرد کسی هم اورا بخاطر حال روز خرابش استخدام نمیکرد کودک مجبور شدبا ترازوی به عار یه گرفته بعد از مدرسه کار کند. در گوشه ی پیاده روی ان چهار راه شلوغ. برچسب‌ها: به کدامین گناه, ترازو, سوار ماشینش, راننده های بی ملاحظه, حقوق کودکان [ جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 2:11 ] [ ابوذر ] 1 نظر

وقتی خیلی مهربان باشی

وقتی خیلی مهربان باشی وقتی عاشق باشی درست ان زمان که عاشقانه دوستش داری به تو خیانت میکند وقتی سرش به سنگ شتباهات میخورد برمیگردد واین خواست توست که انقدر سرش محکم به سنگ نخورد که از دست برود اخر توو عاشقانه دوستش داری و او با علم اینکه میداند دوستش داری به تو جفا میکند وبا خود میگوید اوکه مهربان است می بخشد ولی انتظار کشیدن های تو را اصلا نمیفهمد راستی که چقدر سخت است انتظار کشیدن و من چقدر بدم که تورا سالها در انتظار گذاشتم خدایا معذرت میخواهم برای همه ی انتظارکشیدن هایت وبرای تمام دهن کجی های شیطان به تو که به واسطهی بی مرامی های من نصبت به تو بود. خدایا میبخشی مرا؟؟؟ برچسب‌ها: وقتی خیلی مهربان باشی, سنگ اشتباهات, انتظار کشیدن [ جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 0:19 ] [ ابوذر ] نظر بدهید

متن اهنگ حریص نخند با خنده هات باز منو دلخور نکن نگو دلت با منه دیگه تظاهر نکن ببین ازت بریدم خسته ام از دورویی از تو برام چی مونده بجز بی آبرویی بجز بی آبرویی لبت یه چیزی میگه چشات یه چیز دیگه من دیگه فهمیدمممم کدوم درووووغ میگه لبت یه چیزییی میگه چشات یه چیز دیگه من دیگه فهمیدممم کدوم دروغ میگه بهم بگو از عشق تصور تو چیه؟ وقتی که پیش منی چشات حریص کیه؟ خیانت از سر تا پای تو میریزه تصورت از عشق چه نفرت انگیزه چه نفرت انگیزه لبت یه چیزی میگه چشات یه چیز دیگه من دیگه فهمیدم کدوم دروغ میگه لبت یه چیزی میگه چشات یه چیز دیگه من دیگه فهمیدم کدوم دروغ میگه لبت یه چیزی میگه چشات یه چیز دیگه من دیگه فهمیدم کدوم دروغ میگه خواننده این شعر محسن چاوشی خواننده محبوب من در داخل کشور. البته شاعر این شعر من نیستم. اسمشونو نمیدونم ولی از سایت سکهto کپی کردم. برچسب‌ها: حریص, محسن چاوشی [ دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 15:43 ] [ ابوذر ] 1 نظر

اینجا قانون عوض شده هوا برایم سرد است زمین برایم سرد است همه چی در تنهایی یخ میزند حتی اه های من حتی افسوس های من از سرما ترک برداشته اند بگمانم مرکز سرمای جهان همینجاست به موجودات قطبی بگویید نگران گرمای زمین نباشند جایی برای انها به اندازه ی تمام سرمای عمر زمین دارم اینجاقانون عوض شده هرچه بی کس تر محبوب تر اخر کسی نیست که از تو دلگیر شود چقدر برای گفتگوی طولانی در کنار ساحل دلم تنگ شده میدانم حرفهایم غم را خسته کرده اشک را خشکانده ولی هنوز دلم ارام نگرفته دلم ازهمه خسته شده حتی از خودم واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چقدر بد است حرفت را کسی نفهمد. برچسب‌ها: اینجا قانون عوض شده, موجودات قطبی, مرکز سرمای جهان, دلگیر [ یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 2:0 ] [ ابوذر ] 5 نظر

تو برایم از خندهایت بگو

 تو برایم از خندهایت بگو بخند تا همه ی خستگی از من متنفر شود بخند تا جوانی از دست داده ام را بیابم تو برایم از خندهایت بگو من گوش میشوم از خوشیت بگو من شوق میشوم از لحظه لحظه ی شادیهای بدونه من بگو همین که تو شادی برای من التیام است بیخیال غم من, توشاد باش انگار دنیا را باتمام شادیش به من داده اند من عاشق اینم که از دور به ایستم وشادی تورا نزاره کنم میدانم وقتی با من هستی بی حوصله ای حالت خوش نیست اعصابت بهم ریخته است صرفه های خشک میکنی که بگوییی مریضم دست از سرم بردار تو خوشیت را با دیگران ضرب کن وبه توان بینهایت برسان فقط گاهی بامن مهربان باش, همین برچسب‌ها: بیخیال غم من, دنیارا با تمام شادیش, تو برایم از خندهایت بگو [ پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 4:53 ] [ ابوذر ] 4 نظر

گاهی اوقات گاهی اوقات تنهایی خسته ام میکند گاهی اوقات دلم از تنهایی میگیرد گاهی از تنهایی گریه ام میگیرد اری گریه ام میگیرد گاهی باخودم حرف میزنم نه, بیشتر اوقات باخودم حرف میزنم.اری اخر دردم را میفهمم برای خودم درد دل میکنم به نظرم می اید از سیاره ی دیگری هستم اینجا غریبه ام وغربتم چقدر به غمم نزدیک است ای هم سیاره ای های من بیایید مرا باخودببرید که سخت دلم گرفته من اینجا غریبم خیلی غریب شاید من اخرین بازمانده ام ومیلیاردها سال نوری از وطنم دورم مرا به فراموشی سپرده اند اقوامم با خود میگوییدکه یک دیوانه اضافه شدبه جمعیت زمین نه... کهکشان کلاه‌مکزیکی برچسب‌ها: تنهایی خسته ام میکند, غریبه ام, برای خودم, هم سیاره ای های من, اقوامم [ شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 4:22 ] [ ابوذر ] 2 نظر

من ,تو

من,تو. ببین چه قدر چقدرنزدیکن حرفای من اما, تو,.... فاصله شان ازهم خیلیی زیاد. این فاصله از ت تا واو معنی دار نیست؟ انگار به تو رسیدن خیلی سخت است اری خیلی... برچسب‌ها: من, تو, به تو رسیدن, حرفای من [ جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 18:17 ] [ ابوذر ] نظر بدهید

نشانی

به دیدارم اگر می ایی به نشانی که تورا میدهم پیدایم کن چندقدم از کوچه ی شهرت دورشو به بیابان شلوغی نروی راه را,حتم گم خواهی کرد نریسده به گل پیچک که خدا میوه به ان داده است کوچه ایی است که عطرگلسرخ هایش مست کردست چکاوک هارا ته کوچه باغی میبینی به وسعت تنهایی های من دقت کن! ازدور, عطرخوش رود رامیشنوی لب رود جهانی اشکار خواهد شد به وسعت تمدن های کهن ونسیم را بشنو او بتو میگوید هییییی اخر جاده ی آن سپیدار سپید روی ان تپه ماهور قشنگ کلبه ای است روشن که خورشید محبت از ان گرما میگیرد گر طالب محبت هستی راه را درست امده ای حال بشنو رفیق کلبه را دوربزن تابی میبینی که طنابش به معراج کبوتر وصل است ومرا میبینی که کودکیم را تاب میدهمو میخوانم میخوانم ازخدا ازمهرو ازگلی که هنوز بدنیا نیامدست... برچسب‌ها: نشانی, خورشید محبت, معراج کبوتر [ چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 4:19 ] [ ابوذر ] 1 نظر

خانه ی سکوت

عکس های عاشقانه غمگین سری ششم صدای ابشار ازدوربگوش میرسد صدای چلچله هم نیز من برروی تخته چوبیم نشسته ام حتی دیگر صدای تیک تاک ساعت هم بگوش نمیرسد سرم رابه دیوارتکیه میدهم بغضم رافرومیخورم اشکم رادرچشمانم زندانی میکنم وبیاد خوشبختی چند سال پیش من, زنم ,فرزندم ... حال انهازیرخروار ها خاک ومن زیرخروارها غمو غصه ام واین غم سختی را برایم تحفه اورده است ولی باز من در جمع خودم خوشم وهمچنان من تنهام. برچسب‌ها: خانه ی سکوت, درجمع خودم, ابشار, غم, ساعت [ چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 3:22 ] [ ابوذر ] 5 نظر

بازهم بیا

آمد باز هم امد بازهم برسر دختر فریاد زد خستگی رامیگویم در باران امد خیس خیس امد وکوله ای از هیمه بر پشت پدر رامیگویم هیمه ها خیس بود داس نیز پدر هیمه هارا رادر کناری نهاد نکه داس رابه ستون کنج کلبه زد دستانش را شست و کنار بخاری ایستاد به دیوار خیره شد حلقه ی اشک بر چشمانش به دختر گفت متاسفم که همچون پدری داری که فقط خستگیش برایت می اورد دختر گفت پدر تو بازهم بیا فقط بیا من خستگی هایت را میخرم مرد باخود گفت دخترم فردا عروسیت است ومن هیچ ندارم... و دختر شادمان از این که فردا در عروسیش پدرش هست هرچند که مادر سالهاست که دیگر پیشش نیست.... برچسب‌ها: بازهم بیا, هیمه, داس, پدر, دختر [ چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 1:13 ] [ ابوذر ] نظر بدهید

داستانک دعا

 سنگی از کنارش رد شد ارییی سنگییی از کنارش رد شد پسرک به نیت ظربه زدن به سوی او روانه کرده بود نمیدانست چرا باخود گفت مگرررررر من هم دل اوراشکسته بودم سپس روبه پسر: چکار میکنیی بچه جان واوباسرعت پابه فرار گذاشت. چندمتری دورنشده بودکه پایش به جدول گیر کرد وافتاد مرد رفت بالای سرش به شدت ناله میکرد بلندش کرد لباسش راتکان داد صورتش خراشیده شده بود باگریه گفت آقا معذرت میخواهم مرد لبخند زد دستش راگرفت دمه ابخوری پارک صورتش راشست ویک آب پرتقال مهمانش کرد مرد گفت مرا میشناسی؟ پسر گفت نه؟ مرد پرسید چرا میخواستی سرم رابشکنی؟ پسر باخجالت گفت زنی انطرف پارک به من گفت شمارا باسنگ بزنم پول خوبی به من میدهد مرد کمی فکر کرد وسپس سرش را بلند کردوگفت زنی نه کوتاه نه بلند بینیی عمل کرده صورتیی سپید چشمانیی سبزوموهایش بلوند باکفشهای اسپرت و شمرده شمرده حرف میزند پسر گفت بله ومرد گفت وقتی میخندد کنارگونه اش چاله می افتد خدا حافظ ومرد دوباره به راه افتاد وباخود زمزمه میکرد دلم را شکست روحم را آزار دادو بدان راضی نشد خدایا اورابه سلامت دارش ,خوشبختش کن ویادش را از ذهنم بیرون کن میدانیییییییییییییی اخر اوعشق اول واخرمن است برچسب‌ها: داستانک دعا, مرد, زن, زمزمه, سنگی رد شد [ سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 20:57 ] [ ابوذر ] نظر بدهید

یک حرف

من با خودم عهد کردم که دیگر عهدی نکنم که ازپسش برنیایم ولی نمیدانم این هم از همان عهد هاست که از پسش برنمی ایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید باشد شایدم نه. زمان همه چیز را اشکار میکند برچسب‌ها: باخودعهدکردم, ازپسش, زمان همه چیز [ سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 20:53 ] [ ابوذر ]

 




امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1
تعداد بازدید مطلب : 51

[ پنجشنبه 25 تير 1394 ] [ 5:25بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
قالب وبلاگ
گالری عکس
چت روم
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ