close
تبلیغات در اینترنت
قصه حضرت موسی علیه السلام و پیرمرد


 

روزی حضرت موسی به پروردگارعرض کرد ای خدای بزرگ محبوب ترین بنده ات در حال حاظر در نزد تو کیست؟

خدا فرمود ای موسی مردیست در شهری نزدیک این شهر

موسی عرض کرد پروردگارا اورا به من نشان میدهی؟

و پروردگار اورا هدایت کرد

موسی از شهر خارج شد وارد شهری دیگر گردید در انتهای شهر در خرابه ای

بی سایبان و 

مردی را دید که از دوپاه فلج بود

بیماری پیسی بدنش را فرا گرفته بود با لباسی مندرس 

مشغول حمدو ثنای خدا وهی شکر میکرد  پروردگار عالم را

جبرییل نازل شد وبه موسی خطاب کرد این ان بنده محبوب خداست

و خدا به من امر فرمود که الان دو چشمش راهم ازاو بگیرم

واین کار را کرد

و موسی دید که مرد وقتی نا بینا شد

با حرارتی عجیب وبادلی مطمئن دستانشرا به آسمان برد و ندا در داد

 

یا باااارررر و یا وصووول شکرا(ای کسی که نیکی هایت به من هر لحطه و پی در پی است ترا شکر میگویم)

موسی به او فرمود سلام ای مرد

و مرد گفت سلام ای موسی ای پیامبر خدا

موسی فرمود مرا میشناسی؟

مرد گفت آری

موسی فرمود میخواهی تورا نجات دهم از این هم وغمو  مهنت ودرد و مرض و فقری که داری؟من مستجاب الدعوه ام پیامبر خدایم.

مرد گفت :نه

موسی فرمود چرا؟

مرد گفت :تو نمیدانیی خدا چه چیزی به من داده .چه عنایتی به من کرده چه محبتی نصیبم کرده.

موسی فرمود چه نصیبت کرده؟؟؟

گفت ای موسی تا به نزد من امدی چند نفر را دیدی

موسی فرمود:افراد بسیارزیادی را دیدم

گفت ای موسی همه ی ان افراد شهر بت پرستند و من یکنفرفقط موحدم وخدا رامیپرستم

خدا به من نیکی کرد و مرا موحد کرد و سپس محبتش را در قلبم فزونی بخشید ومرا مجذوب خود کرد

چه نیکی  از این بالاتر این

خود هروقت خواست مرا بهبود میبخشد ونخواست هم هیچ  چون اوخدای منست و من عبد درگاهش  من تسلیم امر او هستم.

(تو بندگی چوگدایان به شرط مزد مکن                          که خواجه خود روش بنده پروری داند)

پایان.




برچسب ها:حضرت موسی"پیرمرد"بندگی "موحد،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 29

[ یکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 11:54قبل از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
قالب وبلاگ
گالری عکس
چت روم
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ