close
تبلیغات در اینترنت
اینجا پر از تنهاییست

                سلام دوستان عزیزم

    

     برای دیدن مطالب جدید و زیبا تر لطفاعضو شوید.

  

     و میتوانید پستهای زیبایتان را بگذارید

 

 

 

 

 

    در قسمت عضویت  سریع به راحتی عضو خواهیدشد

 

         ممنون از حسن توجه شما




امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 30

[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 7:16بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

 

سلام امروز وبلاگ* اینجا پر از تنهاییست.یک ساله شد* از همه شمایی که طی این یک سال به این وبلاگ امدید. کمال تشکر وسپاسگذاری رادارم .چه آنهایی که فقط بازدید کردند و چه کسانی که منت گذاشتند که درموردوبلاگ و متنهای آن نظر گذاشتند. وموجب دوستی بین بنده وخود شدند از کمی وکاستی که در اینجا پر از تنهایی هست نهایت عذر خواهی را دارم و سیع خواهیم کرد که بهتر شود در ضمن کسانی که راغب هستند که در این وبلاگ مطلب بنویسند وجزو نویسندگان باشندبا پیام ونظر گذاشتن در پیام خصوصی بامن در تماس باشند.و یا در قسمت پروفایل بنده رفته واز طریق ادرس ایمیلی که گذاشتم امادگی خود را اعلام کنند باتشکر (ابوذر) [ پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:17 ] [ ابوذر ] 1 نظر

قصه ی از حضرت موسی و مرد

روزی حضرت موسی به پروردگارعرض کرد ای خدای بزرگ محبوب ترین بنده ات در حال حاظر در نزد تو کیست؟ خدا فرمود ای موسی مردیست در شهری نزدیک این شهر موسی عرض کرد پروردگارا اورا به من نشان میدهی؟

و پروردگار اورا هدایت کرد موسی از شهر خارج شد وارد شهری دیگر گردید در انتهای شهر در خرابه ای بی سایبان و مردی را دید که از دوپاه فلج بود بیماری پیسی بدنش را فرا گرفته بود با لباسی مندرس مشغول حمدو ثنای خدا وهی شکر میکرد پروردگار عالم را جبرییل نازل شد وبه موسی خطاب کرد این ان بنده محبوب خداست و خدا به من امر فرمود که الان دو چشمش راهم ازاو بگیرم واین کار را کرد و موسی دید که مرد وقتی نا بینا شد با حرارتی عجیب وبادلی مطمئن دستانشرا به آسمان برد و ندا در داد یا باااارررر و یا وصووول شکرا(ای کسی که نیکی هایت به من هر لحطه و پی در پی است ترا شکر میگویم) موسی به او فرمود سلام ای مرد و مرد گفت سلام ای موسی ای پیامبر خدا برچسب‌ها: چوگدایان, حضرت موسی, پیسی, مرد ادامه مطلب [ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:19 ] [ ابوذر ] 5 نظر





ادامه مطلب ...

امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1
تعداد بازدید مطلب : 35

[ پنجشنبه 25 تير 1394 ] [ 5:25بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

  

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد



امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 29

[ پنجشنبه 25 تير 1394 ] [ 4:53بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]



چندیست  که بیابانم

بیابان تر از بیابان

 

من قلب تفتیده ی سیاره ی تنهایی خویشم


میدانی من کویر کف اقیانوسم

تشنه ام تشنه ی قدم های یک ادم که

خدا را هرنفس ناظر خویش میبیند

مرغ احساساتش تا فرات هم برود

مشک پاره را  تیررا همه ی کینه ی یک لشکر را 

وصدای ادرک یا آخی یک برادر را حس کند

 تا خدا گریه کند 

اشکهایش را بامن کَمَکی سهم کند

با اوهم ناله شوم پا به پا گریه کنم

ویقناصدایی مرا خواهد خواند

که نجات خواهی یافت من بدو میگویم من از این صید شدن راضیم رهایم کنید

من از این صیاد جدا ناشدنیم رهایم کنید.




امتیاز : :: نتیجه : 2 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 12
تعداد بازدید مطلب : 17

[ سه شنبه 23 تير 1394 ] [ 1:49قبل از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]


آقا آخرمگر می شود باواژه ای تورا توصیف کرد.


یاباکدامین حس میشود آخرتورا تعریف کرد.

باهرنماز خواستن تو چه قدر بی معرفتیست

 باید که در هرنفس عنایات تورا تفسیر کرد


آقا بیخیال واژه و وزن و ردیف و قافیه.


دوستت دارم جناب عشق عزیز فاطمه.


صل الله علیک یا صاحب الزمان المهدی المنتظر




امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 12
تعداد بازدید مطلب : 26

[ دوشنبه 22 تير 1394 ] [ 6:5بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]



 السلام یا سبط اکبر نبی

السلام ای نور چشمان علی

السلام ای ثمرة الفؤادِ  زهرا

دوستت دارم سبط غریبِ طاها

 

تو غریبی در بیتت,با آن زن سفاکت

غریبی در شهر خود با ان مضجع تاریکت

 

تو امامی, صبوری , حسنی

تو فخر شیعه ی عثنی العشری

تو امامی ,سرورِ خون خدایی, حسنی

تو اقای جوانان بهشتی  امامِ حسنی




امتیاز : :: نتیجه : 3 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 23
تعداد بازدید مطلب : 23

[ شنبه 13 تير 1394 ] [ 1:11بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]



آن طرف ها که روبه آسمان نگاه میکنی

آن طرف ها که رو به دریا نگاه میکنی

حسی مانند عطسه ی گل رویا تورا در بر میگیرد

آن طرفها مولکولهای اکسیژن به شکل قلب عاشق است

اصلان ان طرف ها همه چیز رویایی یست و فرا تر از آن

هیچکس به تو گیر نمیدهد

هیچکس به تونمی گوید دیگر غیر قابل تحمل شده ای

انقدر تحویل بازار است وبدون ملوولیت و پریشانی و خجالت

و تو تا آن طرفها فقط به اندازه ی  طول یک پل فاصله داری

میدانیی بهشت را میگویم.




امتیاز : :: نتیجه : 3 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 13
تعداد بازدید مطلب : 17

[ سه شنبه 09 تير 1394 ] [ 12:43قبل از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

باز گشنگی باز تشنگی باز ضعف وبدنهایی که برای خدا کم می اورند باز به فطرتم نزدیکم کرد جسمت که ازخوردن خود داری کند

یک هوو میخواهی پرواز کنی میخواهی خدارا تا همیشه بقل کنی

جسمت که بدونه آذوغه ماند روحت تا بینهایت معصوم میشود

 باور کن.

  اگر بتوانی روزه را با تمام زوایایش حفظ کنی به این چیزی که گفتم یقین پیدا خواهی کرد.

تجرد از تن را میفهمی یعنی چه 

چه حس زیباییست آن هنگام  تارهایی پرواز خواهی کرد




امتیاز : :: نتیجه : 4 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 19
تعداد بازدید مطلب : 23

[ سه شنبه 02 تير 1394 ] [ 7:22بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

 

هوا برایم سرد است
زمین برایم سرد است 
همه چی در تنهایی یخ میزند 
 حتی آه های من 
حتی افسوس های من از سرما ترک برداشته اند
بگمانم مرکز سرمای جهان همینجاست
به موجودات قطبی بگویید نگران گرمای زمین نباشند
جایی برای آنها
به اندازه ی تمام سرمای عمر زمین دارم 
اینجاقانون عوض شده
هرچه بی کس تر
محبوب تر 
اخر کسی نیست که از تو دلگیر شود
چقدر برای گفتگوی طولانی در کنار ساحل دلم تنگ شده
میدانم حرفهایم غم را خسته کرده
 اشک را خشکانده
 ولی هنوز دلم ارام نگرفته
دلم ازهمه خسته شده حتی از خودم
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 
چقدر بد است حرفت را کسی نفهمد.



امتیاز : :: نتیجه : 1 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 25

[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 12:8قبل از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

 

زمستان بود 

 

 

مرد پالتوی زخیمش را برتن کرد

 

 

 ودکمهایش را بست دستکش هارا پوشید

 

 

عصر بود که از دفترکارش خارج می شد

 

 

وسرما هنوز سوزنده بود

 

 

اتومبیلش را روشن کرد 

 

 

وبه راه افتاد 

 

 

خیابان باز هم شلوغ

 

 

ولی این بار شلوغ تر از روزهای پیش 

 

 

ترافیک بود وباز رانندهای بی ملاحظه

 

 

نظم را برهم زده بودن 

 

 

نبش چهاراه توقف کرد

 

 

یعنی مجبور شد 

 

 

اخر راه بند امده بود

 

 

گوشه ی خیابان کسی توجه اش را جلب کرد

 

 

پسربچه ای برکف پیاد رو نشسته بود

 

 

لباسش پاره نبود

 

 

کثیف هم نبود

 

 

ولی کهنه بنظر میامد

 

 

رو برویش ترازویی

 

 

 برای وزن کردن ادمها

 

 

وسرگرم مشق نوشتن

 

 

  بایک دست در جیب

 

حالاحالاها انگار نمیخواست راه باز شود

 

 

وبوق های ممتد ودادوهوار راننده ها بلند

 

 

 دلش سوخت

 

 

از ماشین پیاده شد کنار پسرک ایستاد 

 

 

پسر گفت

 

سلام  وزنی200تومن

 

 

دقیق است دقیقِ دقیق

 

 


مرد روی ترازو ایستاد650-kg92

 

 

چشمش روی صقحه ی کتاب فارسی کودک بود 

 

 

اسم درس این بود

 

 

(حقوق کودکان )

 

 

مرد پول را داد

 

 

 وبوق ماشینها اورا متوجه کرد

 

 

 بایدسریع سوار می شد

 

 

سوار ماشینش شد وبه راه افتاد

 

 

 

با خود میگفت ایا حق کودک این است؟

 

 

چه کسی رنج هایش رامیفهمد ؟

 

 

به کدامین گناه مواخذه میشود؟

 

 

چندماه پیش نظافت چی دفترش را اخراج کرده بود

 

 

اخر بیماری مرد شدت پیدا کرده بود

 

 

ودیگر خوب کار نمیکرد 

 

 

کسی هم اورا بخاطر حال روز خرابش استخدام نمیکرد

 

 

کودکش مجبور شدبا ترازوی به عار یه گرفته 

 

 

 

 بعد از مدرسه کار کند.

 

 

در گوشه ی پیاده روی ان چهار راه شلوغ.

 

 

که چند لحظه پیش وزن خودرا گرفته بود.

 

 

آری به گناه خودِ مردِ پالتوپوش.




امتیاز : :: نتیجه : 2 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 16
تعداد بازدید مطلب : 21

[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ 3:41بعد از ظهر ] [ ابوذر ]

[ نظرات () ]

.: تعداد کل صفحات 3 :. صفحه شماره 1 2 3 صفحه بعد

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
قالب وبلاگ
گالری عکس
چت روم
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ